حمد الله مستوفى قزوينى

128

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

چنين تا برآمد ز كوه آفتاب * دو مهتر به رفتن شده پُرشتاب ز بسيار رفتن شده باسُتوه * رسيدند بر طَرْفِ ره سوى كوه 2670 يكى غار ديدند در كوهسار * چنين گفت پيغمبرِ نامدار : « همانا بيايندمان در عقب * سران قريش و مهان عرب و گرنه كسى هم براين راه بر * ببيند ، به كافر شود راهبر كنون رفت بايد در اين سنگلاخ * كه تنگ است بر ما جهانِ فراخ » در آن غار رفتند و يزدانِ پاك * درش كرد پنهان به خار و به خاك 2675 بشد عنكبوت و به در برتنيد * ز كَرَّه « 1 » دَرِ غار شد ناپديد كبوتر در او خايه بنهاد زود * برآورد بچّه از او هرچه بود برآمد يكى باد و از راه پى * ببرد و نشانى نبودى ز وى چو شد كافران را از اين آگهى * كه مكّه شده‌ست از پيمبر تهى بدانست كافر كه آن نامور * بجز بر مدينه نسازد گُذر 2680 دليلى « 2 » بجُستند ، ابليسِ شوم * دليلى گزيد اندر آن مرزوبوم به راه مدينه پياپى هَمه * برفتند يكسر شبان و رَمَه چنين تا رسيدند نزديكِ غار * دگر پى نديدند بر رهگُذار ز پى چون به ره برنشانى نماند * همى هريكى داستانى بخواند چنين گفت ابليس با كافران : * « عجب گر در اين چاك « 3 » نبود نهان » 2685 ورا سرزنش كرد كافر بدين * همى هركسى گفت با او چنين كه : « با اين كفايت دلالت كنى ؟ * نه‌اى عاقل « 4 » و مَردُم ، آهرمنى كه گويى در اين غار رفت آدمى * نه دَر هست پيدا نه پى بر زمى درش گشته از گَرد و كَرَّه نهان * كبوتر بر او ساخته آشيان چگونه كند عقل باور كه كس * به رفتن در او باشدش دسترس ؟ » 2690 از آنجا سوى مكّه رفتند باز * پيمبر از او راه را كرد ساز

--> ( 1 ) ( ب 2675 ) . كرّه ( كذا فى الاصل ) ؛ كره : قسمى از تار عنكبوت مثل كاغذ كه عنكبوت در آن تخم‌گذارد ، تار عنكبوت . ( 2 ) ( ب 2680 ) . دليلى - راهنمايى . ( 3 ) ( ب 2684 ) . در اصل : اين خاك ؛ چاك - شكاف ، رخنه ؛ و ظاهرا به معناى غار آمده است . ( 4 ) ( ب 2686 ) . ( مصراع دوم ) يعنى : عاقل و بشر نيستى ، تو اهريمنى .